مروری بر دو ماه گذشته
گل پسرم سلام.مامان قربونت بره.اینقد تنبلی کردم تا فروردینم تموم شد.دیگه کارای این دو ماهتو تو یه پست مینویسم.هر چند که خیلیاش یادم نیست.
نمیدونم کدوم کارات مال بیست و چهار ماهگیو کدوم مال بیست و پنج ماهگیته.همه رو باهم مینویسم.
مامان جان حرف زدنت تقریبا کامله.خیلی شیرین حرف میزنی.همه چیو خوب یاد گرفتی.بعضی وقتا یه چیزایی میگی ما چشمامون از تعجب باز میمونه و کلی به حرفات میخندیم.مامانم خیلی حرف زدنتو دوس داره.کلی قربون صدقت میره.هروقت تلفنی با مامانم حرف میزنم،میگی میخوام حرف بزنم.بعدم کلی حرف میزنی و کاراتو توضیح میدیو اسباب بازیاتم نشون میدی.اگه تلفنو قطع کنم و شما حرف نزده باشی،تلفنو میاریو همینطوری شماره میگیری،میگی میخوام با مامان جون حرف بزنم.
با لهجه قشنگی حرف میزنی.به ک میگی ت،البته بعضی جاها همون ک رو میگی.قبلا به من میگفتی مامان هدی،با حرکت کسره برای ه.الان میگی مامان خدا!با حرکت کسره برای خ!به باباییم که میگی بابا احسان.
ماشالا خیلی حرف میزنی مامانی.هزار ماشالا خیلیم باهوشی.همه چیو زود میگیری.بعضی حرفارو یه بار بگیم شما سریع تکرار میکنی.
به هواپیما میگی هپتونا.
به کمک میگی تمک.
به کوکو میگی توتو!
به افتاد میگی اتاد.
به تفنگ میگی تخنگ.
به اسپری میگی ابسری.
به رعد و برق میگی دگ و بق.
به گوشی میگی دوشی.
به نقاشی میگی نداشی.
به بکشم میگی بتشم.
به اسب میگی اب.چند باریم گفتی ابس!
به کثیف میگی دفیف.
مسجد میبینی میگی اللهمد.
میخوای صلواتم بدی میگی اللهمد.
نماز میخونیم بعدش میگی قبول باشه.
از حموم میایم میگی عافیحت.
کسی عطسه کنه میگی عافیحت.
به نوشابه میگی دوشابه.
به گوسفند میگی دوبند.
به بادکنک میگی بتونک.
به سفت میگی سبت.
گ رو "د" میگی.
به گوشت میگی دوشت.
به بخوابم میگی ببابم.
به آشغال میگی آتال.
به گیتار میگفتی اتار.الان میگی دیتار.
به رفتم میگی هبتم.
به عصبانی میگی عبانی.
به بپوشم میگی بتوشم.
به یخ میگی لخ.
به پرتقال میگی پتلا.
به بیفتم میگی بیتم.
به کاغذ میگی تاهذ.
به خط خطی میگی حط حطی.
به خداحافظ میگی اداسز.
به اتوبوس میگی ابوتوس.
به گوجه میگی جوجه.
به بیسکوئت میگی بیسوئیک.
همچنان به تخم مرغ میگی تغی.
به خشگل میگی اشل.
به شکلات میگی هلات.
به تلخ میگی تخ.
شکلات خورم هستی.میگی هلات تخخ میخوام.اوایلشم فقط خودمونم میفهمیدیم چی میخوای.
بعضی آدرسارم بلدی.میرسیم سر کوچه مامانم اینا میگی خونه مامان جون.میریم تو خیابون خونه داییم،میگی خونه دایی علی.یا الان نزدیک چهار راه نزدیک خونمون میشیم میگی پارک.
خیلی پارک دوس داری.بعد از چهل و پنج دقیقه بازی،با وعده و وعید راضیت میکنیم برگردیم.
خیلی شیطون شدی مامان.خونه خودمون بهتری.مخصوصا وقتی دوتاییمون هستیم.همش دنبالمی.یا باید کنارت بشینم.ولی جایی میریم خیلی شیطونی و کنجکاوی میکنی و به همه چی دست میزنی.کل مهمونی به بکن نکن با شما میگذره.اصلا حرف گوش نمیدی.میگیم نکن میگی میکنم!
تازگیام یاد گرفتی وقتی به چیزی دست میزنی به ما که میخوایم نذاریم شیطونی کنی میگی میشه نکنی؟!میشه دست نزنی؟!میشه نبریش؟!
تو تعطیلات عیدم یه اتفاق کوچیک بد افتاد.دوشنبه نهم فروردین من و شما رفته بودیم سر کوچه منتظر بابایی بودیم،داشتیم راه میرفتیم.دستت تو دستم بود،خواستی پا بذاری تو جوب،من همونطور یه دستی بلندت کردم که تا گذاشتمت زمین زدی زیر گریه.فهمیدم باز دستت از جا رفته.دست چپتو گرفته بودی و گریه میکردی میگفتی بوف شدم درد میکنه.دسنتو گرفتم سریع رفتـم خونه دفترچتو برداشتیم رفتیم بیمارستان.اصلا نمیذاشتی دستتو ول کنم.با اون یکی دستت،دستمو محکم گرفته بودی رو دستت.آقای دکتر خواست دستتو ببینه،خواستی گریه کنی،دستتو از مچ و از آرنج گرفت پیچوند،صدای تقشو شنیدم که جا افتاد.منتها شما ترسیده بودی و دستتو تکون نمیدادی و دستمو رو دستت گرفتی.خوابتم میومد.رفتیم فروشگاه برات آبمیوه گرفتیم.به عشق آبمیوه درد یادت رفتو با همون دستت آبمیوتو گرفتیو شروع کردی گشتن تو فروشگاه.خدا رو شکر به خیر گذشت.
متاسفانه عید نشد بریم سفر.تقریبا هفته اول خاله هامون بودن.بعدشم ما رفتیم خونه بابای بابایی.بعدشم که بابایی رفت سر کار و خونه بودیم.دوباره آخر هفته با مامانم اینا و داییم اینا رفتیم خونه بابای بابایی.بعد از سیزده به درم برگشتیم.
بعضی وقتا داری یه کاری میکنی،تنهایی از پسش برنمیای میگی بیا تمکم.مامان قربونت بره با این شیرین حرف زدنت.یه شب نمیدونم چی گفت،گفتی چرا اینطوری میگی،عه!!!یاد گرفتی میگی عه!!!
خیلی سوال میپرسی.همش میگی این چیه.یه کوچولوام ترسو شدی.وقتی دوتاییمون خونه ایم،هر صدایی از بیرون بیاد میگی چی بود.از بعضی از صطاهام میترسی.میگی میترسم و میای بغلم میشینی.
چند روزه که دیگه میتونم نماز بخونم.شما دیگه گریه و اذیت نمیکنی.فقط وقتی قرآن میخونم خیلی به قرآن دست میزنی.
از شیرم گرفتمت بالاخره.از صبح شنبه چهارده فروردین دیگه شیر نخوردی.هنوز گاهی وقتا یادت میفته و میای میگی مم میخوام.خدا رو شکر اصلا اذیت نکردی و راحت از شیر گرفته شدی.
دو سه روزه دارم باهات کار میکنم از پوشک بگیرمت.ببینم موفق میشم.هرچند که به این سادگیا نیست و خیلی طول میکشه.مخصوصا که شما تازگیا از دسشویی رفتن خوشت نمیاد و به زور میبرم میشورمت.بعضی وقتام همش گریه میکنی.
وقتی با ماشین میریم بیرون،چند بار به بابایی تذکر میدی که مواظب باش!
بعضی وقتام،شبا که میخوای بخوابی میگی لالایی بخون.یا میگی پیش پیشم کن.
شعر اتل متلم تقریبا بلدی.ما اول هر جمله رو میگیم شما بقیشو میگی.شعر پاییزه پاییزه رو هم دوس داری.میگم بخون میگی پاییزه پاییزه برگ درخت میریزه زمین!تاب تاب عباسیم کامل بلدی.یه چیزی میذاری تو تابتو تابش میدی و تاب تاب عباسیو میخونی.
تو اسفند ماه بود خونه بابای بایی بودیم.بابابزرگت خیلی باهات بازی کرد شما خیلی میخندیدی،دیگه نمیتونستی از زور خنده ادامه بدی،میگفتی نکن گناه دارم!!!ما هم کلی بهت میخندیدیم.
تو عید رفته بودیم بیرون.آتیش درست کرده بودیم.شما همش به من میگفتی مامان تار بدبد بتنم؟؟؟من اولش متوجه نشدم.بعد فهمیدم میخوای با چوب بزنی تو آتیش.خودتم میدونستی کار بدیه،ولی میگفتی تار بدبد بتنم.(یعنی کار بد بد بکنم.)اینقد این حرفتو دوس دارم.خیلی بامزه میگیش.
میدونی اسباب بازیاتم کیا برا تولدت خریدن.میگم خونه سازیو کی خریده میگی دایی ممد،دایی علی،زندای مژده.میگم کی گوزن خریده میگی عمو رضا.



مروری بر دو ماه گذشته 
